تبليغاتX
.:حـ‌ــرف دل:.
پنجشنبه 23 مهر1388

شنيدم که چون قوي زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ تنها نشيند به موجي
رود گوشه اي دور و تنها بميرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در ميان غزلها بميرد
گروهي برآنند که اين مرغ شيدا
کجا عاشقي کرد، آنجا بميرد
من اين نکته گيرم که باور نکردم
نديدم که قويي به صحرا بميرد
چو روزي ز آغوش دريا برآمد
شبي هم در آغوش دريا بميرد
تو درياي من بودي آغوش وا کن
که مي خواهد اين قوي زيبا بميرد

 

+ نوشته شده توسط : حـــامد
سه شنبه 3 شهریور1388
بازگشت

کاش آن روز که به اولین ضربه شروع به گریه کردم

 کمی بیشتر فکر میکردم

 و کاش آرام آرام در دستان مهربان ترین نوازنده جان میدادم

 و فقط نوازش هایش را که با هر بار نواختن

 مرا به بازگشت نزدیک تر میکرد حس میکردم

 

+ نوشته شده توسط : حـــامد
جمعه 23 مرداد1388
نبرد خیر و شر

کچولو به سیاره زمین خوش امدی

 به سیاره دردها و لذت ها .زیباییها و زشتیها .تاریکی و روشنی

 اینجا محل تمرین است پس آماده شوُ  آمادشو برای نبرد خیرو شر، لباس رزم به تن کن و وسایل نبرد را که در درون توست پیدا کن و آنگاه از نور هدایت بخواه...!!.

 ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط : حـــامد
پنجشنبه 1 مرداد1388
دردو دل های شبانه

 

من در فصلی زندگی میکنم که جاده مه آلود است. آه.. آه... انتهای جاده کجاست نمیدانم! به کجا باید رفت، از که باید پرسید که سر این دوراهی تردید به کدامین سو روم به چپ روم، یا به راست اگر از دل بپرسم میگوید راه آسمان را بگیرو برو برو تا گم شدن اما اما کجاست بال پروازی؟ بالهایم را گرفتند وقتي به زمين آمدم، آخر اين آمدن و رفتنم از يهر چه بود؟! وقتی هم آن را در جعبه سیاهی به من هدیه میکنند از فرط زشتیش رد میکنم ولی کاش میدانستم که در آن جعبه بالهای من است که به من هدیه داده می شود آه چه کنم چکنم از من از هزاران من وجودم یعنی روزی میرسد که هزاران منم تو شود؟!................

+ نوشته شده توسط : حـــامد
جمعه 19 تیر1388




هفت شهر عشق را عطار گشت

ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم



+ نوشته شده توسط : حـــامد
پنجشنبه 31 اردیبهشت1388
آماده مرگ!
گویند: صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت . نمازگزاران ، همه او را شناختند؛

پس ، از او خواستند كه پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید . پذیرفت .

 نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست . بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود.

 آن گاه خطاب به جماعت گفت :

مردم !هر كس از شما كه مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!

 كسى برنخاست . گفت :

حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است ، برخیزد!

  باز كسى برنخاست . گفت :

 

 شگفتا از شما كه به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید!

 

«ألم يأن للذين ءامنوا أن تخشع قلوبهم لذکر الله ما نزل من الحق>>

 

آیا وقت آن نرسیده که دلهای مؤمنان، با یاد خداوند   و آن چه از حق

نازل شده است خاشع گردد؟ و روى به خدای متعال آورده و به ياد او

بوده ُو پذيراى حق و حقيقت گردند !؟

 

منبع: حكایت پارسایان اثر : رضا بابایى

+ نوشته شده توسط : حـــامد
سه شنبه 22 اردیبهشت1388
افسون گل سرخ

 

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ،

کــار ما شایــد ایـنــست که در افسون گل سرخ شناور باشیم،

 کار ما شاید اینست که میان گل نیلوفر و قرن پــی آواز حقیقت بدویـــم

 

 

+ نوشته شده توسط : حـــامد
پنجشنبه 3 اردیبهشت1388

فاجعه چيست؟!

فاجعه زمانيست كه وقتي هستي گريان است تو بخندي !

و وقتي هستي خندان است تو بگريي!

هشياری زمانيست كه تو با هستي بخندي و بگريي

اين است هر لحظه را زندگي كردن ..

آن زمان است كه دروازه هاي نور پديدار مي شود

و كائنات تو را سوار بر نور خواهند برد

و چه زيباست شناور شدن  در اين نور

و توكل وسپردن خود به اين جريان الهي  

خدايا قلبم تشنه نور و محبت توست ...

+ نوشته شده توسط : حـــامد
چهارشنبه 14 اسفند1387
رنگ خدا
کودکیمو یه جایی گم کردم..!  نمیدونم کجا

می خوام پیداش کنم .دوباره ساده بشم

می خوام تو سادگیم گم بشم  غرق بشم

می خوام رنگ هیچ رنگی نباشم

حتی سفید هم نباشم.بیرنگ بیرنگ

اصلا..اصلا میخوام تو واژه هاو کلمات نباشم

آخه اگه واژه باشم باید یه جمله باشم و میشم یه مفهوم دوباره تکثر و تکثر

اینجوری باز میرم سر خونه اول.!

مشکل اینجاست که ما می خواهیم چیزی باشیم وقتی هم چیزی باشیم محدود میشیم

پس میخوام هیچی نباشم .! مثل...!

+ نوشته شده توسط : حـــامد
پنجشنبه 26 دی1387
خاموش باش!!

اگر انسان بخواهد صدای ارجعی را بشنود باید همه صدا را از درون دور کند.

 خدا هر لحظه با انسان حرف میزند ولی انسان نمی شنود.

از عطار خواسته شد که ده پند به ما بده تا در زندگی رستگار شویم

.عطار ده مرتبه گفت: خاموش باش، خاموش باش، خاموش باش...

+ نوشته شده توسط : حـــامد
سه شنبه 8 مرداد1387
قطار 2000!!

 

 هیچ کس منتظرخواب تو نیست

 

که به پایان برسد

 

لحظه ها می آیند

 

سالها می گذرند

 

 و تو در قرن خودت می خوابی

 

 هیچ پروازی نیست

 

 برساند ما را به قطار دو هزار

 

و به قرن دگران

 

 مگر انگیزه و عشق

 

مگر اندیشه و علم

 

مگر آیینه صلح

 

و تقلا و تلاش

 

بخت از آن کسی است

 

که مناجات کند

 

و در اندیشه یک مساله خوابش ببرد

 

 و کتابش را بگذارد در زیر سرش

 

و ببیند در خواب

 

حل یک مساله را

 

باز با شادی درگیری یک مساله بیدار شود

 

 

مجتبی کاشانی

+ نوشته شده توسط : حـــامد
شنبه 22 دی1386
تاسف

 

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می  کنیم و آزرده خاطر می شیم!

چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صفهای نماز جماعت تمایل داریم!

چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم!

چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری  در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی  رو  می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

خنده داره . اینطور نیست؟!

دارید می خندید؟

دارید فکر می کنید؟

این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است.

آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست خودتون پاک می کنید بخاطر اینکه مطمئنید که اونها به هیچ چی اعتقاد ندارند؟!!!

خنده داره؟ ...... نه   تاسف آوره.

 

نويسنده: احسان هادوي

 

 

+ نوشته شده توسط : حـــامد
سه شنبه 27 شهریور1386
می خوام برم یه جایی خواب ببینم بهشتو
 

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی  جواب نمیده؟

یهو یه صدای  مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟

فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..

 

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

 

 چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

 

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...

کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت...

+ نوشته شده توسط : حـــامد
یکشنبه 7 مرداد1386
خانه دوست کجاست
من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد
وارد خانه،پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانه ی دوست کجاست؟

+ نوشته شده توسط : حـــامد
یکشنبه 24 تیر1386

ديروز... باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ... و اما امروز... باز باران بي ترانه... باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه... مي خورد بر مرد تنها...مي چکد بر فرش خانه...باز مي آيد صداي چک چک غم...باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده... نمي دانم...نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟...نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که آن کودک...که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد...کجاي ذلتش زيباست؟!

+ نوشته شده توسط : حـــامد